از ۲۳م(شهریور) به این ور اوضاع زندگیم یه جوری به هم ریخته که حتی روی اینکه زنگ بزنم به کسی بگم فقط برام دعا کن رو ندارم...*این چند وقت زنگ میزدم به بابا باهاش درددل میکردم پریروز فشارش جوری رفت بالا که نگران جونش شدم...*در غریبترین و بیکس ترین حالت ممکنم..* هیچ غمی هیچ وقت این قدر تو زندگیم کش نمیاومد که این دفعه...*یه شونه میخوام که براش گریه کنم بهم نگه خسته ام کردی از بس بیتابی میکنی...*کاش برام دعا کنند کاش برام دعا کنی...
+ نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۴۰۱ ساعت 11 توسط صبور
|
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
تاريخ: دوشنبه
23 آبان
1401 ساعت: 1:39